#تا_آسمان_پارت_607

انگشت روی اسمش کشید و نفسش را با بستن چشمهایش رها کرد.

_الو?...آسمان?

چرا حس میکرد این حنجره متعلق به آدم دیگریست?هرگز این انعطاف را از این تن صدا به یاد نداشت.

_بله... سلام!

_حالت خوبه?

گوشی را دور کرد و نفسش را بلعید׃خوبم مرسی... تو خوبی?

شاید او هم همین کار را کرده بود که جوابش با تاخیر رسید׃منم خوبم... زنگ زدم بگم امشب یه کم دیر میام خونه ی مامان اینا... بمونی منم بیام با هم بر گردیم.

دست روی سینه اش گذاشت. کاش میشد قلب را هم توی لحظه هایی این چنین مشت کرد :من... من..یعنی خونه ی مادر جون نمیرم امروز...

_چرا نمیری....?به خاطر من?

آنقدر سریع جواب داده و نتیجه گیری کرده بود که هیچ توجیهی برای این سو برداشت پیدا نکرد. تا به خودش بیاید داشت خداحافظی میکرد. هول و دستپاچه نفهمید چطورصدایش کرد׃مهراد? من الان خونه ی دکتر افکاری ام...

صدای متعجبش داشت میگفت که در حال یاد آوریست.

-بابای حدید... یادت اومد?


romangram.com | @romangram_com