#تا_آسمان_پارت_604

اشکی نداشت اما به فین فین افتاده بود. حس میکرد هر لحظه امکان ریختن اشکهایش میرود.

با چشمهایی تار چرخید سمت حدید.

_نمیدونم تو آلمان چی از سر گذرونده بودو چه بلایی سرش اومده بود ...مردی که من تو همون چند برخورد کوتاهم دیدم فرقی با مرده نداشت... چشماش مثل دو تیکه یخ بود...نه اثری ازانرژی ...نه روح ... نه رنگ نه زندگی.... هیچ چیز..خالی خالی.

کامل چرخید و نشست رو به حدید׃منظورت چیه حدید... یعنی چی که تو آلمان...

مردمکهای گرفته و غمگین حدید روی چشمهایش چرخید .آنقدر که بالاخره نورگرفت׃محمد آدم تو داری بود. هیچ وقت از خونوادش چیززیادی نمیگفت....خیلی سربسته.. ..خیلی گذرا....

پرید وسط حرفش. دست انداخت روی ساعداو׃چی گفته بود بهت حدید.... بگو تو روخدا...قلبم داره میاد تو دهنم....

_چرا از خودش نمیپرسی...?مطمئن باش بهتر از من جوابتومیده..به این فکر کن که خیلی از حرفای من ممکنه نتیجه گیری خودم از ماجرا باشه.

استرس ریخته بود توی رگهایش. صدای قلبش را میشنید.لبخند حدید زورکی بود.اینرامطمئن بود. بعد این همه سال اگراین مرد را نمیشناخت جای حرف داشت.

چشمهای غرق حرف حدید با سکوت و خالی روی لبهایش نمی خواند.حدید چه میدانست ?چه چیزی را میخواست بگوید که دریغ کرده بود?

_محمد به تو هم حرفی نزده بود.?

سرش را چپ و راستی کرد׃نه...تازه ازدواج کرده بودیم که شنیدم از کیش بر گشته

رابطه ی چندانی با محمد نداشت.... یعنی اصلا رابطه ای در کار نبود... تعجبم از اینه که تو میگی خیلی باهم خوب بودن.... اما من همچین چیزی ندیدم... سرم گرم درس ودانشگاه بود... خیلی دخالت نمیکردم تو روابط محمد با خونوادش. ..هر از گاهی مهرادومیدیدم اما دورادور.. خونه ی مادر جون اینا نمی اومد.. شایدم من نمیدیدم اما خبر داشتم که با حاجی شکر آبه....یه بارکه تونستم درست و حسابی ببینمش آخرین عیدی بود که با محمد داشتم... رفتیم خونه ی مادر جون اونم اونجا بود و پنج دقیقه بعد ما نشست ورفت...همین.


romangram.com | @romangram_com