#تا_آسمان_پارت_600

_بالاخره تصمیمتو گرفتی ..?به امید خدا میخوای شروع کنی دیگه.?

کمی جابه جا شد.لیوان شربت را رها کرد روی میز و نفسی کشید:بله اگه خدا بخواد.

دکترعینک بدون فریم مستطیلی اش را روی بینی جابه جا کرد و پا روی پا انداخت׃

دوشنبه مدارکتو بیار بیمارستان تا ببینمشون ....بعد برو خودتو معرفی کن.ده روزفرصت داری تا تو محل کارت حاضر بشی و مشغول شی. ان شا الله که به خیر وخوشی این دوسالم تموم میکنیو مدرکتو کامل میگیری .

سری تکان داد و دامن چهار خانه اش راروی زانو مرتب کرد ׃اگه بخوام انتقالی بگیرم چی دکتر ...امکانش برام هست?

چشمهای حدید برگشت رویش׃انتقالی برا چی?مگه جای دیگه ای میخواین برین?

زبان به لب زیرینش که مزه ی شهد تمشک میداد کشید ׃نه... منظورم اینه که.....

اگه..اگه یه اتفاقی بیفته که مجبور بشم از رشت برم... میتونم تو شهر خودمون طرحموادامه بدم.

صورت درهم فرو رفته ی دکتر را از نظر گذراند׃اگه مشکلی برای گذروندن طرحت داری بگو دخترم... معذب نباش......شاید بشه رفعش کرد.

شرمنده شد و پشیمان. از اینکه این بحث را باز کرده بود. اما چاره ای هم نداشت.

زندگی که نه سرنوشتش پادر هوا بود. هیچ تصویری از آینده اش... از فردا و فرداهایش نداشت.توی این اوضاع و شرایط چه کار باید میکرد?جز چاره اندیشی جز محکم کاری?

اگر طلاق میگرفت وطرحش توی این شهر نیمه تمام میماند حداقل خیالش راحت بود که میتواند در جایی دیگر مشغول شود.


romangram.com | @romangram_com