#تا_آسمان_پارت_598
نگاه آشنایش به گرمی همان روزها بود و لبخندش به صمیمیت همیشه.
دست حدید دور شانه هایش قفل شد: دلم خیلی برات تنگ شده بود... خوشحالم که دوباره میبینمت.
یاد آخرین روز اقامتش توی این خانه افتاد. روزی که نه به عنوان یک انسان که شبیه مرده ای متحرک این خانه را ترک کرده بود. حافظه ی لعنتی اش همیشه تمام خاطرات را با جزئیاتش ثبت ونگهداری میکرد.
دکتر حق داشت که به خاطر سرپا بودنش ابراز خوشحالی کند و ژیلا خانوم اینطوراشک بریزد.برای خودش هم سخت بود باور بازگشت دوباره به دنیا, به زندگی,بازگشت دوباره به شهر و دیاری که تبعید گاه خاطرات بود و مدفن آرزوها.
نشسته بود و به درو دیوار تغییر یافته ی خانه نگاه میکرد.
نشیمنش هنوزبوی رنگ و تازگی میداد. آن سالها دیوارهایش سفید بود و کرمی.. بامبلمانی شکلاتی و و بنفش.
اما حالا همه جا فیروزه ای بود...فیروزه ای و نقره ای .
خنک و پر ازآرامش.
لبخندی در جواب لبخند ژیلا خانوم زد و لیوان شربتش را برداشت׃دستتون درد نکنه.
_نوش جونت عزیزم.
_از این گزام بردارآسمان.... خیلی خوشمزه ست.
گزهای خوابیده توی آرد انگار که چشمک میزدند. عطر خوش گلاب را بو کشید و گازکوچکی زد׃ای جونم اصفهان..... ازهاله چه خبر... بهتر شده .?
romangram.com | @romangram_com