#تا_آسمان_پارت_561
پنجه سراند لای موهایش. دستهایش لبه های شیشه ای کاسه را سفت چسبید بود.
نگاه کلافه اش گیر کرد توی آینه.با استیصال چرخید...چرخید وچرخید و ثابت شد روی یک جفت مردمک پرنور و گرم, شبیه ستاره ای درخشان که نشسته بود میان شب چشمهای توی آینه.
صدای او... جیغ هایش... تصویر گریه هایش....کلمه به کلمه ی حرفهایش...... همه همینجا توی کاسه ی سرش بود.
آنقدر پررنگ و غلیظ که انگار روی تک تک سلولهای مغزش حک شده باشد. دقیقه ای حتی رهایش نکرده بود.
حالا هم تصویر چشمهایش.... آنطور خیس.. سرخ... آنهمه تنها,احاطه اش کرده بود...درست مثل هاله ای نورانی که تنیده بود گرد دنیایش.
سرش را پائین انداخت.
صدای موزیک که بلند شد پلکهای سنگینش هم بالا رفت.مشتی آب پاشید به صفحه ی آینه و تصویر خیال او را از هم درید.
دست به کمر ایستاد پشت اپن ونگاهش کرد. داشت زیتونهای سیاه را میزد سر سیخ چوبی.
-چه طولش دادی...فک کردم رفتی دوش.... دیگه داشتم می اومدما.....
لبهایش با انحنای کوتاهی کج شد.رنگ قرمز بیشتر از هر تناژ دیگری به پوست سبزه اش می آمد: قرمز پوشیدی امشب؟
سوزان لبخند بی پروایی زد و چشمهایش با شیطنت درخشید:امشب شب شماست دیگه....به خاطرتو همه چی قرمزه.
اشاره کرد به سیستم و راه افتاد سمت اتاق:این چه آهنگیه گذاشتی؟
romangram.com | @romangram_com