#تا_آسمان_پارت_560
سوزان بود که پرده ی حریر را کنار زد. کف دستهایش را چسباند به کمرش و هلش دادتوی تراس.
نگاهش برق زد: به به... عجب میزی...
خم شد روی رز های قرمز: چه گلای خوشگلی...چه خانوم با سلیقه ای...
چرخید سمت سوزان:رو نکرده بودی تا حالا...
دست سوزان از پشت حلقه شد دور گردنش:دیگه دیگه.
لپ سوزان را کشید و سر آستین پیراهن سرمه ای اش را تا زد: برم یه آبی به دست وروم بزنم بیام.
-پس تا تو بیای منم میرم غذا رو حاضر کنم.
به ده سانتی های قرمزش نگاه کرد و پیراهن همرنگ براقش: می افتی...ندو دیوونه بااون کفشا.
سری تکان داد و از اتاق رفت بیرون.
با تعجب یک نگاه به سوزان انداخت یک نگاه به پیشبند گلدار دور گردنش و تک خنده ای زد: نگو که به خاطر من پیشبند بستیو موندی جلوی گاز؟
صدای قهقهه های سوزان تا توی سرویس آمد:یه شب که هزار شب نمیشه .
با خنده سر روی رو شویی خم کرد.کف دستش راباز کرد زیر آب و پاشید توی صورتش.خنکای آب را دوباره مشت کرد... دوباره و دوباره.....
romangram.com | @romangram_com