#تا_آسمان_پارت_543

نوچی کرد. بیدار هم که نمیشد.نفس کلافه ای از روی موهای او بلعید.

چطوربایدبیدارش میکرد؟با کدام دستها؟

این زن را که جز ضرب همان کشیده ها, خاطره ی دیگری ازاین دستها نداشت...

چطورباید بیدارش میکرد؟

انگشتانش مشت شد.حرارت نفسهای او میخورد توی صورتش.دوباره صدایش زد..اینباردستهایش هم به یاری رفتند.چانه ی جمع شده ی اورا گرفت: آسمان؟

تکان سنگین پلکهایش را که دید آرنجش را از روی تشک کند وسرش پائینتر رفت:بیدارمیشی؟

آسمان سرش را به معنی "آره " تکان داد اما پلکهایش همچنان بسته ماند.

خط کمرنگ لبخندی لبهایش را کش داد.عجب مکافاتی. دستش را به آرامی کشید روی بناگوش او.

مغزش هوشیارشده بود اما چشمهایش نه.

-مامان داره اینجا میادا....

گردن آسمان روی بالش به سمت صدا چرخید.سرخی چشمهای خمارش را که دیدچشمهای خودش سوخت.

دستهایش را ستون کرد دوسمت بالش:حالت خوبه؟ کجات درد میکنه؟


romangram.com | @romangram_com