#تا_آسمان_پارت_542

پله ها رایک نفس دوید بالا و در را باز کرد.

سکوت...سکوت... و سکوت.....مثل همیشه!

خرید هایش را رها کرد روی کانتر و جعبه ی شیرینی را فرستاد توی یخچال.

قدمهای بلند و نفسهای کوتاهش متوقف شد میان قاب در.

توی همان وضعیتی بود که ترکش کرده بود.سر متمایل به سینه , زانو ها خم توی شکم.درست مثل جنین داخل شکم مادر.

تنها با این تفاوت که اینبار دستهایش حلقه بسته بود دور شکمش.یک قدم پیش گذاشت.

دقیقتر شد روی صورت او. رنگش تضاد اغراق آمیزی با قرمزی لباس توی تنش داشت.وضعیتش نرمال نبود. اینرابا تمام نابلدی اش فهمید.

ریموت میان انگشتانش فشرده شد. زانو زد پای تخت.با پشت دست محتاطانه پیشانی مرطوبش را لمس کرد.بعد هم گونه اش. سرمای غیر عادی اش اخم به صورتش نشاند.

خم شد روی سر او و صدایش را به نرمی زیر گوشش رها کرد: آسمان؟

از این فاصله خط اشکی براق را زیر پلک چپش میدید ومژه هایی که دسته شده بودند.توی خواب هم گریه کرده بود؟

- این همه اشکو از کجا میاری آخه؟

اینبار شانه ی او را چسبید: آسمان؟


romangram.com | @romangram_com