#تا_آسمان_پارت_536
سایه ی حامد افتاد روی میز. نفسهایش عصبی بود وتند:واقعا که....
حامد دسته ای برگه انداخت کنار دستش:بگیر یه نیگا به اینا بنداز... باید مهرو امضاشون کنی....دیر کردی چرا؟
برای چی آن طور لرزیده بود..... آن گریه ها...گریه هایش یک گریه ی عادی نبود.بیشترشبیه یک تشنج عصبی بود تا..
دستی شانه اش را تکان داد.برگشت.حامد بود که داشت با چشمهایی ریز شده نگاهش میکرد: چی گفتی...نشنیدم؟
-کجایی...میگم...چیزی شده....میدونی از صبح چن بار زنگ زدم؟
حرکتی به موس داد و پنجره ی جدیدی باز کرد: نه...طوری نیست...کارداشتم.
کف هر دو دست حامد نشست روی میز. :کار داشتی؟فک میکنی تو این مملکت فقط توئی که کار داری....فک میکنی فقط توئی که وقتت با ارزشه... یه جواب دادن به اون تلفن کوفتی انقد سخته؟افخم از کله ی سحر اومده نشسته ور دل من....
امروز که کلافه تر از همیشه بود حامد هم رفته بود روی اعصابش. چرخی به بدنه ی خودنویس داد. خیلی داشت سعی میکرد عصبانیتش روی تن صدایش تاثیر نداشته باشد:من حرفی با افخم ندارم... اونروزم سربسته بهش گفتم....علاقه ای به مراوده وشراکت باهاش ندارم.
ارقام را وارد فایل کرد و برگه ها را برگرداند به حامد.
باباز شدن در سرش بالا رفت رضائیان بود: بگو.
-ببخشید مهندس..جناب افخم پشت خط دوهستن.
نفسش رابا حرص بیرون داد: مگه تاکید نکرده بودم تماسهای افخمو وصل نکنید آقای رضائیان؟
romangram.com | @romangram_com