#تا_آسمان_پارت_535
آرنجهایش را گذاشت روی فرمان.کلافه موهایش را چنگ زد. حالش ؟ ...نه ! خوب نبود....خوب نبود.
حالش بد بود. گندترین لحظات عمرش بود این آغازین ساعات سی و پنج سالگی.تمام سلولهایش را اضطراب و دلشوره ای گنگ تسخیر کرده بود.
کیف و کتش رابرداشت و بی توجه به توپ وتشر او پیاده شد:هیچ قولی نمیتونم بت بدم....
آخرین رمقهای صدا ی مایوس سوزان ,تلاشی امیدوارانه بود:کلی برنامه دارم براامشب....سوپرایز دارم برات عزیزم.
سرش را تکیه داد به دیواره ی آسانسور. نگاهش رفت روی تصویر منعکس شده ی مردی خسته روی حصار آینه ها.
ار آخرین سوپرایزش ماه ها گذشته بود.مزه ی شیرینش هنوز زیر دندانش بود. پوزخندی زدبه خودش و قدم به بیرون ازآسانسور گذاشت.
درجواب سلام رضائیان سری تکان داد: ببینم چی میشه.... فعلا کار دارم... باید برم.. تماس میگیرم.
منتظرحرفی نماند و قطع کرد.
نگاهی به رضائیان که همچنان پشت میزش سرپا ایستاده بود انداخت: کارتابلو بیزحمت پرینت کن رو سیستم اتاقم.
در را که باز کردنگاه حامد شکار بود.آنقدر که با دیدنش قدمی سمت در برداشت و توپید:تومگه ساعت یازده با مهندس شکور جلسه نداشتی؟مگه نمیدونی پدرم در اومد تا تونستم ازش وقت بگیرم.؟
مچش را کشید جلوی چشم و نگاهی به ساعتش انداخت:مسئله ای نیست.... هماهنگ کردم باهاش.... موند برای بعدازظهر.
ایستاد پشت میز و لب تاب راروشن کرد.چشمهای قرمزو خیس او تمام صفحه آبی رنگ را پرکرد.پلک فشردو دوباره بازکرد.
romangram.com | @romangram_com