#تا_آسمان_پارت_525
با پوزخند نشسته روی لبهایش یک نگاه به سرتا پای او انداخت: شوهر....؟تو مگه شوهری؟چطور روت میشه اسم خودتو شوهر بزاری؟
گره خوردن ابروهای پر پشت اورا دیدو برجسته شدن شاهرگش را.قلبش دوباره تپیدن گرفت اما مهم نبود. حرف داشت خفه اش میکرد. اگر نمیگفت میمرد. امروزهم اگر حرف نمیزد هر گز خودش را نمی بخشید. بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نبود.
خیره شده توی چشمهای گستاخ او و پلک هم دیگر نزد:تویی که خبر نداری تو خونت چی میگذره.... نمیپرسی چی میپوشم...چی می خورم... اصلا مردم یا زندم.... چطور میتونی ادعا کنی که مردی...که شوهری؟
مهراد بود که کنج لبش مثل همیشه رفت بالا. دست به کمر خم شد و فاصله را تمام کرد:اع.... حرفای تازه تازه دارم میشنوم....ادامه بده.... خوشم اومد....
کف یک دستش را زد به دیوار بالای سرش ونیشخندی زد: پس شوهر میخوای.....؟از فردایه شوهری نشونت بدم بری حظ کنی.
تپش قلبش گرومب گرومب ریخته بود به گوشهایش.حالش داشت بد میشد. دمای بدنش افتاده بود. گز گز انگشتانش را مشت کرد و نفسی بلعید. لعنت به این ضعف اعصاب...
لعنت به این ...
گردنش رابالا گرفت و جراتی به خودش داد:آره....شوهرمیخوام....آخه خیلی مشتاقم بدونم چه جور شوهری ازآب در میای.
مشت بسته اش را گذاشت روی شانه ی او و سعی کرد به عقب هلش بدهد:روزا نمیدونم کدوم جهنمی هستی... شبا هم که معلوم نیست سرت کجا ها گرمه....
کجا رو بیام دنبالت بگردم و بگم کجا میرم و با کی میرم....؟
لبه های تاپ راروی پهلوهایش مشت کرد و صدایش اینبار بلند تر شد:کدوم خراب شده ای رو بیام دنبالت بگردم... ها.. تو اگه شوهرمی منم زنتم... چرا نباید بدونم شوهرچیکار میکنه....چرا نباید بدوم کجا میره و کی میره.....چراشوهر من باید خونه ی دومی هم داشته باشه چرا؟....بگو چرا وقتی میخوامت نیستی......برای همه ی این چرا هاازت جواب میخوام؟
با حس لغزش اشک با پشت دست کشید روی صورتش. خشک بود. صورتش خشک بود وچشمهایش تر. اشکهایش انگار قندیل بسته بودن که دنیا اینطوربرایش تار و تاریک بود.
romangram.com | @romangram_com