#تا_آسمان_پارت_524

کت و شلوار تیره اش راانداخت روی تخت و برنگشت: نه.... چون مهم نیست...نه ...چون نمیری...بازم بگم؟

دستهایش مشت شد....و مشتش محکم.دندانهایش را با نفرت به هم سائید واز پشت به عضلات درهم پیچیده ی بازوهای او نگاه کرد.

هر چند که با این طوفان دیگر قید دانشگاه را زده بود....هر چند که قصد رفتن نداشت اماغرور منفوراین مرد داشت آتشش میزد.این همه اطمینان...این همه اعتماد به نفس به پشتوانه ی کدام قدرت اینچنین در ذات مردها پا میگرفت؟

بغض و نفرت به طرز دیوانه واری وجودش را به سیطره در آورده بود.داشت تاوان سنگینی برای نشکستن این بغض میداد.

نگاهش راروی او بالاکشید و بی توجه به کاور سیاهی که کند و انداخت روی تخت یک قدم تا داخل اتاق برداشت:چرا؟...چرا نباید برم؟ یه دلیل بیار... یه دلیل به جز خودخواهی خودت... یه دلیل که مطمئنم کنه هدفت آزار من نیست.

_دلایلش به خودم مربوطه.

در عجب بود از خودش که دلش امروز تاختن میخواست....چنگ و دندان نشان دادن...جنگیدن به جبران تمام تسلیم شدن هایش... کردن به تلافی همه ی نکرده هایش.

-جالبه... پای زندگی و سرنوشت من وسطه...اونوقت دلیلش به همه جز خودم مربوطه؟هیچ میدونی با چه بدبختی ای تونستم اون چنتا واحدو پاس کنم؟هیچ میدونی تو چه بحران روحی ای تونستم درس بخونم...

لبهایش لرزید:میدونی اینارو یا نه؟

مهراد پیراهن سیاه را با حرص ازرگال کندمچاله اش کرد میان دستهایش و برگشت سمتش:چطور خبر کنکور دادنتو... خبر دانشگاه رفتنتو... آخرسر از همه من باید بشنوم....چطورباید از اینو اون بشنوم زنم کجا میره و با کی میره و با کی میاد. ...اونوقت واسه دانشگاه رفتنت قبل از همه میای سراغ من؟

چشمهای سیاهش هرلحظه داشت نزدیکترمیشد و دنیایش هم به همان اندازه تاریکتر.بی وزن... بی تعادل ...شانه هایش چسبید به دیوار.

_ تو که سرخود تصمیم میگیری میبری میدوزی..چطورحالا یادت افتاده شوهری هم داری که باهاش مشورت کنی... هووووم...چه جوریاست...بگودیگه؟


romangram.com | @romangram_com