#تا_آسمان_پارت_500
حرکت نامحسوس انگشت شصت اورا روی نبضش حس کرد و سفت شدن انگشتان دورمچش را... فقط برای چند صدم ثانیه .. اما تاثیری که روی اعصابش جا گذاشت آنقدری قوی بود که ضربانش را ببرد بالا....به زحمت چشم از صورت اوکند و داد به حاجی. لبخندی گیج واجباری آمد روی لبش׃سلام.....
_علیک سلام....
در را برایشان باز تر کرد׃به موقع اومدین... مادر شوهرت دوست داشته....
بلند خندید׃زیر آش رشته رو همین الان خاموش کرد...
نگاه ماتش از حاجی به مهراد و از مهراد به حاجی رفت و برگشت.گیجتر شد وقتی که هیچ حرف یا عکس العملی از مهراد ندید.
چرا حس میکرد که حاج مرادی برایش دیگر آن آدم گذشته نیست. ?که دیگر آن استحکام و امنیت سابق را ندارد.
حسی در درونش فریاد میزد که ״از این مرد فاصله بگیر״.همان حسی که از این مرد برحذرش میداشت همان هم به جبهه ی مخالف او میکشانیدش.
به امنیت نامطمئن و متزلزل این دستها. به غریضه کشیده شد سمت مهراد آنقدر که شانه اش چسبید به بازوی او.
_چه عجب ما چشممون یه بار به جمالتون روشن شد..... دیگه با هم اومدنتون به این خونه داشت کم کم میشد آرزو.
صدای باز شدن قفل ماشین آمد׃برین تو....
همراه دست مهراد کشیده شد داخل حیاط .هر یک قدم اودوقدم خودش بود.
حالا دیگر مچش درد گرفته بود....انگار که تمام قدرت مردانه اش را ریخته بود به آن پنج تا انگشت.دستش را چرا ول نمیکرد؟
romangram.com | @romangram_com