#تا_آسمان_پارت_499
نفس نگه داشته پلک زد. انگار تمام نورونهای عصبی اش هجوم آورده بودند به سرش.موهایش را با نوک انگشت شانه میزد?
_جای کبودی بد میزنه تو چشم... موهاتو بریزروش... مامان نفهمه...
چشمهایش قل خورد و رفت بالا وبه انگشتان او روی موهای خودش نگاه کرد.
سیاهی مردمکهایش لیز خورد تا پائین وبا خنده چشم توی چشمش دوخت ׃چشماتم درست کن... چپ شده....
سرش را با بهت عقب کشید.. کف دستش را چسباند روی پیشانی و در را باز کرد.ریه هایش هوای کوچه را حریصانه بلعید׃هوووف...
چند مشت آب یخ زده میخواست بپاشد روی آتش صورتش....نوچی کرد و کیفش راانداخت روی دوش و رفت سمت در.
صدای کفشهای مهراد درست پشت سرش ماند.نرسید تا زنگ رابزند چون قبل از آن درحیاط باز شده بود.
حاجی بود که گوشی به دست با سر افتاده, بیرون آمد.
یک لحظه نفهمید چه اتفاقی افتاد... باز شدن در.... بیرون آمدن حاجی... بالا آمدن سرش... دهان باز مانده ی خودش....
به خودش که آمد مچش اسیر شده بود و دستش میان انگشتان مهرادقفل.
سرش بی اختیار چرخید و ماند روی نیم رخ سخت شده ی او.
_به به .....ازین طرفا....
romangram.com | @romangram_com