#تا_آسمان_پارت_497

_هوووم... نگفتی?

چشمهایش جمع شد׃ولم کن...خودم میتونم حاضر شم...

-آفرین... تو ماشین منتظرم...

جای انگشتانش را مالید وبه رفتنش نگاه کرد׃ اووووخ....وحشی بازی در نیاری نمیشه.....

***

بیشتر ازیک ساعت انتظار برای نوبت رادیو لوژی... چهل دقیقه هم معطلی برای تشریف فرمایی دکتر....کلافه و خسته اش کرده بود.

مهرادتمام آن چند ساعت را عنق و دست به سینه ,مثل عجل معلق ایستاده بود بالای سرش.نه کلمه ای حرف زده و نه حتی حرکتی به آن هیکل گنده داده بود.

زیر دستگاه اسکنرمثل بچه های سرراهی گریه اش گرفته بود. حتی محض خالی نبودن عریضه تعارفی هم برای همراهی اش نزده بود.

سرش را بیشتر سمت پنجره چرخاند.

دلخور بود از دستش وچرایی هم نداشت.همین هم باعث شده بود توی ماشین جوابی به سوالهایش ندهد

خودش را زده بود به خواب وآنقدر چشم بسته ماند ه بودکه پلکهایش مسافتی از مسیر را سنگین شد.

نفسش را به آرامی بیرون دادوبا توقف ماشین بازشان کرد.


romangram.com | @romangram_com