#تا_آسمان_پارت_496
_متلک بارم نکن بچه... دیشب حال خوبتم دیدیم.....پاشو حاضر شو... وقت گرفتم ..خیلی طول نمیکشه.....کار از محکم کاری عیب نمیکنه.... پاشو....
لج کرد׃نمی یام...
چرخیده بود برای رفتن که برگشت׃پاشو گفتم... من وقت بچه بازی ندارم...
این بشر خوبی کردن هایش هم نخراشیده و با توپ و تشر بود.
کلافه و عصبانی بلند شد و رفت سمت در׃بعد ضربه نه تشنج کردم.... نه استفراغ... نه بیهوش شدم و نه گوشم به وز وز افتاده... میبینی که خوشبختانه هیچ کدوم علائم ضربه ی مغزی رو ندارم.....الانم حالم خوبه ... سردردمم به خا...
دستی بازویش را چسبید و ازدر دستشویی دورش کرد .سرش را که بلند کرد چشمهای سیاه او با برق شیطنت می درخشید׃حالت منگی..... گیجی... عدم تعادل در راه رفتن... استفراغ... کاهش سطح هوشیاری... بسه یا بازم بگم... ?
زیرماهیچه های سخت شده ی صورت مهراد,یک عضله بود که حس میکرد به نرمی عضلات.; جمع شده...عضلات گوشه چشمش
نگاهش را از چینهای ریزپلکهای اوگرفت و داد به تیله های جدی شده اش.
-میبینی دلایل من بیشتر از دلا یل تو شد....
مهراد بازویش را بالاتر کشید׃حاضر میشی یا خودم دست به کار شم.....?
این مرد داشت بازی اش میداد?قسم میخورد که آره. داشت بازی اش میداد. اما متاسفانه یا خوشبختانه هم بازی مناسبی انتخاب نکرده بود.
نفسش را حبس کرد.بوی نفسهای او را دوست نداشت. اعصاب بویایی اش را به شدیدترین شکل ممکن تحریک میکرد..
romangram.com | @romangram_com