#تا_آسمان_پارت_486
پووف پر صدای حاجی پیچید توی اتاق׃مگه من چقدر توان دارم.....?در آن واحدباید روی تمام شعبات نظارت بشه....توی همچین وضعیتی انتظار همکاری دارم ازت.....
سرش را تنها برای کوتاه کردن بحث برای او تکان داد.
حاجی مهرش را برداشت و کوبید زیر امضایش׃ هفته ی بعد...
نگاهی به تقویم رومیزی انداخت׃میشه جمعه....هفدهم....آخرین دوره ی کلاسای آموزشی و توجیه ی شیش ماهه ی اوله....باید تا محمود آبادم برم...
گوشه ی ورقه ها را با دست چپ مهار کرده بود و مهر را با نهایت صدایی که میتوانست تولید کند میکوبید پای برگه ها.
_یا به جای من برو محمودآبادوببین براری چی میگه... بشین با مهندس معمارصحبت کن...یا اینکه جلسه رو اداره کن....
دست چپش را از سمت مخالف کشید روی صورتش و روی چانه جمع کرد׃شرکتو
نمیتونم ول کنم.... حامدم این روزا در گیر زنشه....نمیشه اونجارو بسپرم
به امون خدا....میمونم همین جا... شما برین محمود آباد...
ابروهای درهم جمع شده ی حاجی کوتاه تر شد׃اگه با این شرایط بخوای کار کنی .مجبورم دنبال یه مدیرداخلی و مسئول کیترینگ باشم...
پای راستش روی زمین ضرب گرفته بود:هر جور به صلاحه.. متاسفانه من نودساعت وقت اضافه تو هفته رو ندارم که اینجا رو بچرخونم.....بیشتر ازاینم کمکی از دستم بر نمیاد.....
حاجی فاکتور ها را زیرو رو کرد .. با اخم ونوچ نوچی که هر چند ثانیه یکبار باتکان سرش همراه میشد.اوراق دسته شده را برداشت ... ایستاد و میز را دور زد׃تصادف اونروز زنت که جدی نبود?
romangram.com | @romangram_com