#تا_آسمان_پارت_485

دستهایش را محکم کشید روی صورتش و نگه داشت جلوی دهان.

سرش را خم کرد وکف دستش را بوئید.

***

پا روی پا انداخت.... سرش چرخید و نگاهش از شیشه گذشت... رفت آنسوی پنجره...روی شبی که از میان شاخه های آویز درختان بید محوطه پیدا بود.

_فکر میکردم وقتی اداره ی اینجا رو دادم دستت..دیگه خیالم باید همه جوره راحت باشه.....

صدای خش خش ورق خوردن کاغذها ی زیر دست حاجی ....حتی حرکت بی وقفه وتند خودنویسش روی برگه ها....حتی صدای دمی که میرسید به بازدمی پرفشار....

هیچ میلی برای تغییر مسیر نگاهش نداشت.

_فکر میکردم یکی هست که مسئولیت سرش میشه... علی رغم ضربه ای که از بی کفایتی و بی مسئولیتی اون دوتای دیگه خوردم.

منظورش از"اون دوتای دیگه"تابان بود و محمد.به این حرف حاجی پوزخندی توی دلش زد.

اگر برمیگشت...اگر نگاهش میکرد....مطمئن بود که جواب بهتری جزهمین پوزخندبرایش نداشت......چیزی که در خور رفتار این مرد بود.

_صد و بیست و هشت نفر... توی این شعبه زیر دستت مشغولن.... هزارو پونصدپرسنل به طور مستقیم و غیر مستقیم دارن از قبَل این مجموعه ها ساپورت میشن که نیاز دارن به روز بشن...دوره های آموزشی ضمن خدمت سالیانه ای که خودت بابش کردی....همه ی این ها نیاز به مدیریت و نظارت داره....

به صدای محکم بسته شدن در گاو صندوق ,گردنش چرخید.


romangram.com | @romangram_com