#تا_آسمان_پارت_453

دستمالی برداشت ׃گفت باید یکیتون اینجا باشین ....اینه که گفتم اگه تونستی توبرو... نشد خودم میرمو ازنزدیک میبینم چیکار کردن....

_باید برنامه هامو ردیف کنم... خبرتون میکنم...

_سیمین جان بیا دیگه...

_اومدم حاج خانووم... شما شروع کنین... اومدم...

صدای روفرشیهای سیمین و راه رفتن پر سرو صدای همیشگی اش.تابه ی سرامیکی را گذاشت روی استند ׃بفرمائین اینم از این..

_وااای چه کردی سیمین بانووو...

آسمان ذوق کرده بود. صورتش را نمیدید اما صدایش که همین را میگفت.بخار اشتهابر انگیز لازانیا درست مجرای تنفسی اش را نشانه گرفته بود.

دستش برای برش لازانیا رفته بود که بازوی برهنه او به بازویش سائید.مثل برق گرفته ها دستش را پس کشید.

_حسابی هوس کرده بودم سیمین خانوم.

_بهتره تو نخوری عزیزم .. پر هالو پینو و پنیره....

سیمین بود که پارچ های نوشابه و دوغ را گذاشت وسط میز و نشست.نامفهوم نگاهش کرد . خوردن فلفل و پنیر چه ایرادی داشت مگر?

_کم بخور مادر فقط...


romangram.com | @romangram_com