#تا_آسمان_پارت_452
با تعریف مادرش نگاهش رفت روی دیس و دستی که از روی صندلی کناری اش ردشد.
_بفرمائین...
حاجی نزدیکتر بود. دیس را گرفت׃دستت درد نکنه.....براری پریشب زنگ زده بود.
نگاهش به قاچهای لیمو ترش دور کوبیده ها بود و ترکیب پیازو جعفری دوسرسینی.
پودر سماق روی چهار گوشه ی ظرف سفید خطوط کوتاه و اریب قرمزرنگی کشیده بود.
با این قبیل دور چینهای غذا غریبه نبود اما ....
تکه ای خیار زد سر چنگال ׃خوب....چی میگفت?
با کشیده شدن صندلی کنار دستش جاخورد. کنترل چشمهایش را به زحمت دست گرفت که ازروی صورت حاجی کنده نشود.
حاجی محتویات دهانش را بلعید. مشت بسته اش را گرفت مقابل دهان׃راجع به نقشه ی کافی بارومحوطه ی بازی اونجا.....
جمع تر نشست و پاهایش را کشید زیر صندلی .سعی میکرد روی صدای حاجی تمرکز کند.اما نمیدانست چرا نمیشد.
_گفت باید بیاین از نزدیک یه نگاهی به نقشه ها بکنین...
لیوان نوشابه اش را به لب نزدیک کرد׃چرا ایمیل نکرد... ?
romangram.com | @romangram_com