#تا_آسمان_پارت_443

دستهایش را از پشت حلقه کرد دور کمر گوشتالودش.صورتش را از بالای شانه هایش فرستاد مقابل چشمهای مهربان او...

چقدر دلتنگش شده بود و خودش خبر نداشت׃دلم واستون تنگ شده بود ....

محکم ماچش کرد.

_خوبه ... خوبه لوس نشو...اونموقع که رفتی حاجی حاجی مکه... فکرمنونکردی... فکر دل بچمو نکردی?...

لبهایش را نمایشی برچید و پلک زد به هم.

_اونجوری نکن چشاتو واسه منا... دروغ میگم مگه?

سری بالا دادو ریز خندید.

***

״مهراد״

آرنجش را گذاشت لبه ی پائین رفته ی پنجره.

دست چپش را باز کرد روی پیشانی وچهار انگشتش را با فشارکشید رویش׃همه ی اسنادو مهرو امضا زدم...فقط کافیه شما زحمت فکسشونو بکشی....

-ایمیلاتو چک کردی؟جوابیه اون شرکت ترک رسید؟


romangram.com | @romangram_com