#تا_آسمان_پارت_430

_البته اگه به معجزه اعتقاد داشته باشی....

نگاه خیسش رفت آن دورتر ها....

معجزه?!

معجزه همین چند شب پیش در برابرش بود....

_قبلش البته باید به خودت یه قولی بدی ....

نگاه منتظرش را دوخت به دهان آیسان و لبهایی که حالا به لبخند شیرینی بازشده بود.

صورتش را کاوید و اینبار چشمهایش هم خندید׃باید قول بدی قوی باشی...و برای این قوی بودن باید خودتو از نو بسازی

نگاهش چرخید پشت سراو. روی سکوریتها ی مات آن سوی کوچه .

_شاید بهتر باشه این نو سازی رو از یه تغییر ظاهری شروع کنی.....

نگاهش برگشت وهم سوشد با نگاه آیسان .

***

دو ساعت تمام دراز کشیده بود روی صندلی کپ. زیر دستهای سوسن خانوم یا به قول آیسان ״سوسی جون״.


romangram.com | @romangram_com