#تا_آسمان_پارت_429
تمامی آن دوازده جفت دنده.. ششهایش را که نه.. انگار که داشت قلبش را سوراخ میکرد.. داشت جگرش را پاره پاره میکرد....
عمق فاجعه انگار حالا داشت برایش روشن میشد. طلاق میگرفت...?با چه رویی...?چطور توی چشمهای مادر جوون نگا ه میکرد..?بعد اینهمه سال...
حالا که دوباره برگشته بود ... چطور دوباره می برید?
وای.... امان از حرف مردم....اینرا چه میکرد? چطور میگفت برادر شوهرم مرانخواسته... اصلا مردم نه... چطور پدرش را ... چطور حاجی را قانع میکرد....
چه باید میگفت....?
توی معده اش به هم می پیچید.... دست انداخت زیر دلش... سرش به دوران افتاد.......خم شد به جلو... پیشانی اش نشست روی سفتی داشبورد....
شکسته بود و حالا با این آخرین دست آویز تمام ترک هایش داشت فرو میریخت....
_البته... یه راه دیگه هم داری.....
سرش همانجا چرخید رو به آیسان .. اینبار شقیقه کوبانش بود که فشرده میشد روی داشبورد.
_میتونی برگردی رشتو یه فرصت دیگه به جفتتو ن بدی... خدا رو چه دیدی .. شایدرفتیو دیدی سرش خورده به سنگو معجزه شده....
روگرفت... نگاه خیره اش به بن بست کوچه بود.
رو ی نیم رخ مردمکهایش تلو لو کمرنگ شامگاهی که داشت میرسید بازی نور وسایه راه انداخته بود.
romangram.com | @romangram_com