#تا_آسمان_پارت_427

از درز میان پلکهای سنگین و خیسش کوچه پیدا بود و آفتابی که خزیده بود تا پشت ابرهای سرخرنگ غروب.

صدایی شبیه به آه... شبیه به نجوا.. صدایی شبیه بی صدایی از حلقش خارج شد׃هرگوشه ی اون رشت خراب شده که میرم میبینمش....

تو پارک کنارمه ,روی نیمکت... تو خیابون باهام راه میره... توی خونه با من نشسته روی مبل... میخوابه رو تخت... باهام غذا میخوره... حرف میزنه....

چشمهایش را گذاشت روی هم. مسیر اشکهایش راحالا دیگر گم کرده بود.

_خسته شدم..... خسته شدم از اینکه میگردمو نیست... نمیبینمش اما میدونم که هست.... خسته ام ازینکه صداش بزنمو جواب نده.... ازینکه صدام بزنه و بشنوم.... خسته شدم از اینکه هر صبح جای خالیشو ببینمو هر شب خوابشو...خسته ام ازین زندگی که همش شده خاطره و خاطره هایی که شدن زندگی....

خسته ام آیسان... خسته ام ازین همه اشکی که برای نبودنش میریزم...خسته ام...

نفس بلندی کشید. چرخید. دست آیسان را از روی فرمان برداشت.

با التماس... باتضرع گرفت بین دستهای خودش. نگاهش را ریخت توی نگاه خیسش׃حداقل تو بهم بگوچیکار کنم.... لا اقل تو یه راهی نشونم بده... تو که همیشه درست ترین و عاقلانه ترین تصمیم هارو میگیری.. تو که به همه راهو چاه نشون میدی...تو بگو چیکار کنم....!

چشمهای جدی آیسان نشسته بود زیر سایه ی اخمهایش. تیره تر... سردتر...

برگشت .. سیری روی صورتش کرد...ثابت شد جایی پشت سرش....پلک زد ودوباره چرخید و چرخید و نشست میان مردمکهای طوفانی و خیسش׃طلاق بگیر....

پلکهایش بی حرکت شد..... لبهایش باز.

خون توی شریانهایش دلمه بست.


romangram.com | @romangram_com