#تا_آسمان_پارت_426

نفس سنگین از بغضش دوباره لرزید.دست کشید روی مسیر اشکهایش ׃همش باخودم میگم یعنی چی کم داشتم که منو نخواست... همش میپرسم یعنی ازچه جورزنایی خوشش میاد... سفید... سبزه.. بور... چشم رنگی....موی بلند دوست داره ?... نکنه از چشمای عسلی متنفر باشه.... نکنه از زن قد کوتاه بدش بیاد....

صدای نفس عمیق آیسان آمد. صدایش آنقدری آرام بود که میان هق هقش سخت شنیده میشد׃تو خودت هم فرصت این شناختو به خودتون ندادی...

خود تو هم نخواستی... چه بسا اونم الان داره همین فکرارو با خودش میکنه....به اونم حق بده... شاید سخته براش پذیرش زنی که یه روزی زن برادرش بوده و حالا زن خودش...اونم مسلما حرف داره که بزنه.....

آیسان برگشته بود سمتش. مکث ثانیه ای اش....لمس انگشتانش... گریه ی ناچار وبغض تازه ی خودش بود که اینرا میگفت.

_محمد رو باید بزاری کنار... فکرشو.... خاطراتشو.... صداشو...

اسمشو....عشقشو.. اینکه یه زمانی تو روزگارت کسی به این اسم بوده...

وحالا نیست...اینکه یه روزی دوست داشته و حالا نداره... اینکه یه زمانی شوهرت بوده و حالا نیست......

صدایش کرد׃آسمان?!

پشت دستش را چسباند به دهانش .

چشمهایش را فشرد روی هم و هق هقش اینباربلندتر شکست.

_تو الان مهرادو داری.... فکر نکن به اینکه برادر شوهرت بوده.... فکر نکن به اینکه دستپختتو دوست نداره... اینکه از چه جور زنایی خوشش میاد...

اینکه زنشی و حلالش نخواسته بهت نزدیک بشه... اینکه باهات حرف نمیزنه... به این فکر کن که چطور فاصله هارو پر کنی..... که چطور راه دلشو پیدا کنی...


romangram.com | @romangram_com