#تا_آسمان_پارت_419

حضور آیسان را حس کرد که مانده بود شانه به شانه اش.دو قدم نیک سرشت آنقدری بلند بود که حالا ایستاده بود سینه به سینه ی آیسان.

_ممنونم... شمام خسته نباشین... تشریف میبرین?

چشمهای نیک سرشت با شیفتگی درخشید. دستش رفته بود برای تایپ که ایستاد.این مرد آیسان را میخواست.!

سرش بی اراده چرخید سمت آیسان. توی نگاه او هم چراغانی بود. مثل حیاط مسجدمحله اشان در شبهای نیمه ی شعبان.

_امروز نبودین?

نیم نگاه آیسان که چرخید سمتش حس کرد دارد تبدیل میشود به همان خرمگس معروف.

_آم... چیزه من برم تو ماشین...

نگاهی به نیک سرشت انداخت׃خوشحال شدم از دیدنتون دکتر...

نیک سرشت تقریبا تا کمر دولا شد برایش׃ ممنون خانوم...به همچنین..سلام برسونید..

خیلی دوست داشت بپرسد دقیقا به چه کسی باید سلام برساند.?ریموت را از آیسان گرفت و رفت سمت ماشین.

شانس گندتر از این که هیچ زاویه ی دیدی به آن دونداشت. ?

کمی گردن کشید. از آئینه ی جلو چیزی معلوم نبود. آئینه های بغل هم که کلا نقاط کور روی دیوار را نشان میدادند.


romangram.com | @romangram_com