#تا_آسمان_پارت_416
خندید:چرا نمیشه...
بالاتنه اش متمایل شد به پائین.مژه هایش لرزید.دلش نیامد بوسش کند.لبهایش را جمع کرد سر انگشت اشاره اش و چسباند روی گونه ی نوزاد.
سرش پائینتر رفت. بینی اش را مالید به گردن خوش بوی نوزاد.
برای انباشتن ریه هایش از هوای بهشت, ششهای زمینی اش کفایت نمیکرد.زیرگوشش طوری که اینبار فقط خودش بشنود و پرنده کوچولویش, زمزمه کرد׃مطمئنم..
هیچ کدوم از پرستوهای بهشتی به پای قشنگی تو نمیرسن....
***
_آیسان....میگم کاش یه کادو میخریدی واسش?
پیچ کریدور را به دنبال آیسان رد کرد.
_سلام دکتر ...خسته نباشین...
گردن آیسان چرخید به پشت.نیم رخ جدی اش را میتوانست ببیند: به چه مناسبت اونوقت?
کیفش را چسباند به پهلویش . کم مانده بود شیرجه برود روی ردیف ویلچرهای گوشه ی سالن که لحظه ی آخر مویی ردش کرد.
قدمهایش بلندتر شد׃واسه به دنیا اومدن پرستو دیگه....
romangram.com | @romangram_com