#تا_آسمان_پارت_415
_میبینی چه نازه....شبیه مامانش...
نگاه غرق شده اش بالا رفت و دوباره نشست روی زن.مردمکهای نورانی اش شبیه یک جفت خورشید بود.
لبهای زن بازشد׃ممنونم ازینکه اومدین دیدنمون...
نگاهش که میکرد دلش آب میشد. آن همه زیبایی و ملاحت انصاف نبود همه در یک نفر جمع باشد.عدالت خدا کجا رفته بود?
_خیلی خوشگلین...
خنده ی زن با اخم ظریفی همراه شد.دستش نشست زیر شکمش.
آیسان دست زن را گرفت ׃چیه پریا جوون.. درد داری?
اسمش پریا بود? . حسودی اش گرفت اسمش هم خوشگل بود. مثل خودش. آیسان گفته بود شبیه پریاست?یعنی واقعا به اندازه ی پریا خوشگل بود?
خوب آیسان آدم رکی بود و دروغ نمیگفت. امایک چیزی این وسط درست نبودآخر...
با شک برگشت سمت آیسان׃گفتی منم اندازه ی این خوشگلم دیگه ?
پتو را کشید روی بچه׃من غلط بکنم... حرف تو دهن من میذاری?گفتم فقط چشاش شبیه چشمای توئه....
فکر کرده بود آرام پرسیده. اما صدای خنده های آن هشت زائو و چند تایی ملاقات کننده چیز دیگری میگفت. خجالت زده خم شد سمت پرستوانگشت اشاره اش را سمت زن بالا گرفت׃میتونم بوسش کنم.?
romangram.com | @romangram_com