#تا_آسمان_پارت_377
گفت و نگاهش رفت روی خم زانوی مادرش .دست روی دستش گذاشت که آرام آرام می مالیدش׃بزار برات ماساژبدم.. خیلی درد میکنه?
_نمی خواد قربونت برم...
_دردش کمتر نشده?
خندید׃چرا.. از اون موقع خیلی بهتر شده..
نگاهش کرد. درد داشت و تظاهر میکرد... اینرا مطمئن بود.. درد داشت و به رویش نمی آورد. سیمین گفته بود شبهایی هست که از شدت دردتا خود صبح بیداری میکشد..
دلش گرفت.
_ناهار خوردی?
_نه هنوز...
حتی اخمهایش هم نوازش داشت׃چرا مادر زخم معده میگیری...
حاج خانوم دستش را نگه داشت׃پاشو بریم تو آشپزخونه برات غذا بکشم...
_حاجی چرا نیومده?
_نمیدونم والا..... گفت یه کم دیر میام..
romangram.com | @romangram_com