#تا_آسمان_پارت_376

سر گذاشت روی پشتی بالا آمده ی مبل.نگاهش نشست روی دستهای به ربنا بالا رفته ورکوعهای به سجده نشسته مادرش.

طاقت نیاورد این فاصله را.... بلند شد... نزدیک رفت... نزدیکتر و جا گرفت کنارسجاده ی سبز رنگ طلا کوب... زانوهایش را بغل کرد و با لبخند ..

با عشق به تماشایش نشست.

میدانست مرتکب گناه میشود... میدانست اینرا... نشسته بود در برابرش... جای قبله اش... کعبه اش... خدایش..... اما!

دست خودش نبود.. دوست داشت صورتش را ,وقتی که میان چادر سفید نماز قاب میشد... وقتی که آن همه نور میداد و نور میگرفت.... وقتی که پلکهای افتاده اش میلرزید و لبهایش به زمزمه ی آن سه ״سین״سلام آخر نجوا میشد.

_الهی قربونت برم مادر... اومدی?

با صدایش به خودش آمد. حاج خانوم دستهایش را اززیر چادر گرفت دور صورتش وکشید سمت خودش. سرش را بوسید وخوب نگاهش کرد.

لبخندی زد به این کنکاش وسواس گونه ی مادرش׃قبول باشه مامان!

تک به تک اجزای صورتش شکفت׃قبول حق باشه.... پای نمازبودم مادر نتونستم درووا کنم...

سرش را کمی کج کرد و گونه اش را کشید روی نرمی چادرش׃مشکلی نیست ..کلیدداشتم...

حاج خانوم پای خم شده اش را هم دراز کرد و تسبیحش را ازروی سجاده برداشت׃چه خبر مادر... کارا روبه راهه?

نفسی گرفت׃آره خدا رو شکر..


romangram.com | @romangram_com