#تا_آسمان_پارت_343
لبهایش را مکید ودر بطری را پیچاند:میخوام ببرمش تبریز...
نشست روی کاناپه:هم یه آب و هوایی عوض میکنه ..هم اینکه با دکترای اونجام یه مشورتی میکنه.....
ملت از اون سر ایران پامیشن واسه
- IVF میان رشت..اونوقت تو میخوای زنتو بفرستی تبریز....؟
اوراق را کوبید روی میز و دسته کرد:اونجا برا خودشم بهتره.....پیش خونوادشه....خیالم راحته تنهانیست و بهش میرسن...در ثانی دکترای حاذقی هم داره...اونجوریام که تو میگی نیست...
چرخی به صندلی داد و راحت تر نشست:خودتم برو یه مدت بمون.....
عاقل اندر سفیه نگاهش کرد:حالت خوبه؟اینجا رو با این شرایط قاراشمیش ول کنم برم تعطیلات...
دستهایش را قفل کرد توی هم و اینبار جدیتر نگاهش کرد:نگران اینجا نباش....من خودم هستم......خداروشکر کارا هم که رو رواله....
حامدسر تکان داد:فکر میکنم دربارش....
بلند شد و برگه هارا ضمیمه ی زونکن کرد:اشتباه کردم برگشتم رشت....باید میموندم همونجا....این دوسال برا آزیتا خیلی سخت گذشت.....تنهایی و غربت افسردش کرد...
برگشت و دوباره نشست:دکترش گفت علت اصلی سقط های مکررش به خاطر مشکلات روحیه.....اول باید از لحاظ روانی درمان بشه بعد بارداری.....
دستهایش روی میز باز شد:نمیدونم...هر جور به صلاحته.....
romangram.com | @romangram_com