#تا_آسمان_پارت_342

ابروهای حامد بالا و پائین شد:رستوران دی.....

عضلات صورتش هیچ وقت تا این اندازه منعطف نشده بود.لبخند فاتحانه اش را حفظ کرد.

دست شفائیان شانه اش را فشرد.نگاهش اما روی حامد بود:لطف دارن مهندس...ولی یه ساعت دیگه با نماینده ی اتاق ترکیه جلسه داریم....

عصرم پرواز دارم...یه سری تائیدیه هم هست که باید ارجاع داده بشه دفتر وزیر...باهیات کره ای هم ملاقات داریم

دستی با حامد داد:میبینی که چه وظعیتیه.....بهر حال خوشحالم که زحماتمون بی نتیجه نموند.....

-بار اصلی کار رو دوش شما بود جناب......عمری باشه جبران کنیم....لطف کردین....

شفائیان سری خم کرد:اختیار دارین...با اجازه....

دنبالش تا ورودی رفت.در که بسته شد نفسی بیرون داد. گره ی کراواتش را شل کردورها شد روی صندلی گردان. پلکهایش با خیالی آسوده روی هم رفت.

-پدرم در اومد تو این گرما...از این اداره به اون دفتر ..ازین دفتر به اون اتاق....

-از میان درز پلکهایش نگاهش کرد که بطری آب معدنی را تکیه داده بود به دهانش.

-چیه....بد نیگا میکنی...

خنده کم جانی زد:چه خبر؟آزیتا خوبه؟بهتر شده؟


romangram.com | @romangram_com