#سلطان_پارت_494


پنجه های سلطان که تا اون لحظه همچون پنجه های یک شیر وحشی به گردن صبا چنگ زده شده بود .

با این حرکت سامیار از روی گردنش رها شد.

صبا روی زمین ولو شد.

ودرحالی که دستش رو روی گلوش گرفته بود کمی خم شد به سمت جلو و پشت سرهم سرفه می کرد.

نگاهم به سمت سلطان کشیده شد.

سامیار بازو هاش رو گرفته بود و سعی در آروم کردنش داشت.

نگاهم از روی صورت خشمگینش به سمت گردن کشیده و رگ برامده اش افتاد و سپس به سینه ی پهن و اعضلانیش چشم دوختم که با سرعت از حجم نفس هاش بالا و پایین می شد.

چقدر وقتی اعصبانی می شد ترسناک می شدش.

من که محو تماشاش بودم..

باشنیده شدن اسمم از دهنش نگاهم رو وحشت زده تا توی چشم هاش بالا کشیدم.

چشم های وحشی و جذابش رو توچشم هام دوخته بود.

_ اینجا واینستا برو تو اتاقت، لباسات رو بپوش.

تازه متوجه ی وضعیتم شدم،بدون تعلل به سمت دراتاق دویدم ترسیدم خشمش گردن من رو هم بگیره.

به محض خروجم از درگاه سونیا حراسون با موهای آشفته اش روبه روم ظاهر شد.

romangram.com | @romangram_com