#سلطان_پارت_349
روی صندلی پشت سفره ی عقد کنار سلطان نشسته بودم و با حسرت به آینه و شمعدون و وسایلی که روی سفره ی عقد به زیبایی تازیین شده بود نگاه می کردم.
با صدای حاج آقا چشم از سفره ی عقد برداشتم.
_خب آقا امیر سام،همه چیز رو گفتی غیر از یه چیز؟
صدای سلطان تو گوشم پیچید اما نگاهم رو از حاج آقا بر نداشتم.
_چی حاجی؟!
حاج آقا دستی به ریش هاش کشید ...
_مهریه ...دخترم مهریه ات رو چی بنویسم.
.
شوکه شده بودم،سرم رو به سمت سلطان چرخوندم ،سلطان هم خیره به من بود.
فکرکنم که متوجه ی نگاه متعجب و حیرون من شدش که گفت:
_بگو نفس،هرچی که به عنوان مهریه ازم می خوایی بگو؟!
نگاهم رو از روی صورت جذابش برداشتم،خیره شدم به سفره ی عقد.
برای چند ثانیه اتاق رو سکوت سنگینی پر کرد،از طرفی نگاه سلطان روی صورتم سنگینی می کرد.
تا اینکه سامیار گفت:
romangram.com | @romangram_com