#سلطان_پارت_348


_نخریدمش برای خودته، منتها پیش من به امانت گذاشته بودیش.

گردن بند رو رهاش کردم دست چپم رو زیر چشمم کشیدم.

با خودم فکرکردم که چرا چنین گردنبند زیبایی که صد درصد مربوط به دوران خردسالیمه دست سیاوش باید باشه،آخه اونکه بامن سنمی نداشتش،ولی بااین حال سعی کردم لبخند زورکی بزنم.

نگاهش رو به صورت سلطان دوخت و با لحن جدی گفت:

_می دونم کنار تو جاش امن تره،باهاش مهربون باش.

عجیب می دیدم که سلطان به جای پرخاش کردن خیلی آروم به نشونه ی تایید سرش رو تکون داد.

سیاوش بدون اینکه دوباره نگاهم کنه یااینکه کوچک ترین حرفی بزنه برگشت وحینی که دست راستش رو عصبی به گردنش می مالید به سمت اتاقش قدم برداشت.

رفتار سیاوش مرموزانه بود ،پشت اون چشم های سرخ شده اش حرف های ناگفته ی زیادی پنهان کرده بود،اون قولی که به سلطان داده بود ،اون راز نگفته...

_بریم...

باکشیده شدن دستم که تو دست سلطان بود به ناچار راه افتادم،واز افکارم بیرون اومدم.

*

**

تمام بدنم از اضطراب یخ زده بود، ،به سلطان نگاه کردم،همچنان با اون گره ی کور بین ابروهاش به سامیار خیره شده بود.

اینجور که من متوجه شدم ،حاج آقا پدر صمیمی ترین دوست سامیار بود.

romangram.com | @romangram_com