#سلطان_پارت_343


بدون اینکه به حرفای سیاوش کوچک ترین توجهی بکنه به سمت من اومد.

وقتی دیدم داره به سمتم میاد،هول شدم،مغذم دیگه کار نمی کرد.

دست سردم که بین دست بزرگ و مردونه اش قرار گرفت،تازه به خودم اومدم.

_ولم کن،نمی خوام باهات بیام،سیاوش نذار من رو ببره من نمی خوام صیغه اش بشم،ولم کن لعنتی،دست از سرم بردار،سیاوش!

می ترسیدم،ازاینکه بشم محرم این دیو می ترسیدم،اگه بلایی سرم بیاره چی،اگه محرمش بشم ...

_بیا ببینم،برای من شارلاتان بازی در نیار دختره ی خیره سر.

دستم رو می کشید و بلند گریه می کردم ،امازور اون دیوکجا و زور من کجا.

سیاوش به طور ناگهانی بینمون قرار گرفت دستش رو روی دستمون گذاشت و خیره به چشم های سلطان فریاد زد توام از خشم و نفرت:

_ولش کن لعنتی کاری نکن امیرسام ازاختیاراتم استفاده کنم،کاری نکن رازی رو که تواین سینه ی لعنتیم مخفی کردم به زبون بیارم کاری نکن....قلب من رو به درد نیار لعنتی ،باغیرتم بازی نکن...

دست سلطان رو محکم کشید و هولش داد.

من رو که باچشمانی پراز اشک خیره بودم بهشون و تمام بدنم از وحشت به لرزه افتاده بود تو آغوشش گرفت چونه اش رو روی سرم گذاشت،آروم کمرم رو فشار داد.

_آروم باش،خواهش می کنم گریه نکن،بااین اشک هات آتیشم نزن دختر.

تو آغوش گرمش هق‌هق می کردم ،نمی خواستم ازاون آغوش امن بیرون برم.

دوباره صدای خشمگین سلطان به گوشم رسید که باعث شد تمام بدنم ازوحشت به لرزه بیوفته...

romangram.com | @romangram_com