#سلطان_پارت_342


من هیچ موقع حق کسی رو نخوردم،چون نامرد نیستم.

سیاوش که حالا پشت میز روی صندلی نشسته بود،سرش را بالا گرفت،نگاهی به مرد انداخت و بالحن جدی گفت:

_بیا این مدارک رو امضا کن.

مرد چند قدم به پیش رفت،کنار میز ایستاد،برام جالب بود که کوچک ترین نگاهی به سلطان نمی کرد.قلم رو از سیاوش گرفت و کمی خم شد روی میز ،سیاوش یه چیزایی بهش گفت که اونم نوشت.

_دیگه بامن کاری ندارین جناب سرگرد؟؛

_نه ،تو دیگه می تونی بری؟!

_ممنون...این رو گفت و بدون کوچک ترین نگاه یا حرفی از اتاق خارج شد.

سیاوش به محمودی اشاره کرد که دست های سلطان رو باز کنه.

ومحمودی هم اطاعت امر کرد.

سیاوش به سلطان اشاره کرد که بره و امضا کنه.

سلطان درحالی که جای دستبند روی دستش رو می مالید به سمت میز سیاوش رفت و اونم یه چیزایی رو نوشت و باحرص خودکار رو روی میز انداخت،نگاهی به من انداخت و بالحن خونسردی گفت:

_راه بیوفت.

سیاوش نفسش رو عمیق و کشیده بیرون دادوعصبی نگاهش کرد.

_بذار پیش من بمونه اون نمی خواد صیغه ی تو بشه،آخه چرا زور می گی.

romangram.com | @romangram_com