#سلطان_پارت_340
_از چی حرف می زنی امیر سام؟!
.
سلطان پوزخندی به سیاوش زد :
_گفتم که زیاد تو این خراب شده نمی مونم، بگو بیاد تو سامیار باید زودتر کار رو تموم کنه،امروز کلی کار داریم.
نگاه کنجکاوم مدام بین صورت سیاوش و سلطان که بااخم به هم خیره بودن می دوید.
سامیاربا دوقدم بلند تو درگاه قرار گرفت،سرش رو ازدرگاه خارج کرد.
_مهدی؟...بیا!
سیاوش سرش رو به سمت درچرخاند،خیلی زود مردی با چهره ی آشنا وصورتی کبود شده پشت سر سامیار ظاهر شد،اینکه همون نگهبانه که با سلطان درگیر شده بود.
سیاوش با اخم سرش رو به سمت سلطان چرخاند.
_این کیه؟!
سامیار لبخندی زد و حینی که به سمتمون قدم برمی داشت گفت:
_ایشون آقای مهدی رمضانی هستن،همون نگهبانه که با امیر سام درگیر شده بود،اومده رضایت بده.
سیاوش به سمت نگهبان قدم برداشت ،سینه به سینه اش ایستاد.
_به این زودی می خوایی رضایت بدی؟!
romangram.com | @romangram_com