#سلطان_پارت_339


ولی اجازه نمی دم که بهش زور بگی.

سلطان نگاهش کرد،چشمان مخمورش را باریک کرد و سرش را تکان داد.

_زیر قولتم که بزنی بازم من کارخودم رو می کنم،من نفس رو صیغه می کنم،رو حرفی که زدم می مونم.





فصل چهاردهم



**

(نفس)

به سلطان نگاه کردم،همچنان بااون گره ی کورمیان دو ابرو به سیاوش خیره بود،اما مخاطبش سامیار بود.

_کاری که بهت سپرده بودم رو تونستی انجام بدی.

_آره داداش ،خودشم پشت در منتظره.

_خوبه.

متعجب فقط نظاره گرشون بودم،سلطان از کدوم کار حرف می زد.

romangram.com | @romangram_com