#سلطان_پارت_337
_بگو ببینم کی به تو اجازه داده که تو کارهای نفس دخالت کنی،اصلا تو چکاره شی.
نفس اشک می ریخت،سیاوش که صدای هق هق نفس بد جور آزارش می داد وبر خشمش می افزود.
غرید:
_لازمه که بگم چکارشم،ها دبگو امیر سام،نذار که بزن زیر تمام قول و قرارمون.
اخم های سلطان درهم رفت ...
چانه ی نفس را رها کرد و رو به سیاوش ...
_پس کم کم داری صبرت رو از دست می دی جناب سرگرد.
درضمن من به مدارک تو اطمینان ندارم پس دیگه حرف اون موضوع رو نکش وسط،سعی نکن از آب گل آلود ماهی بگیری.
رخ به رخ هم ایستاده بودن مثل دوشیر نعره زنان در یک میدان .
سامیار به محض اینکه وارد اتاق شد،چشمانش که به آن دو خورد با دو قدم بلند خودش را به آن ها رساند.
چی شده دوباره شما افتادین به جون هم.
سامیار میان هردو قرار گرفت وبایک دست بازوی سیاوش و بادست دیگرش بازوی امیرسام را گرفت،نگاهش مدام بین آن دو می دوید.
_امیرسام تو رو خداکوتاه بیا...سیاوش حداقل تو بس کن.
سلطان نگاهش را قفل چشمان بارانی نفس کردوبا خشم غرید:
romangram.com | @romangram_com