#سلطان_پارت_336
خیز برداشت و فکش را میان پنجه های قوی و کشیده اش قفل کرد.
چشم های نفس از وحشت گرد شده بود.
فریاد سلطان قدری بلند بود که سرگرد رضایی و محمودی پشت سرهم یک باره به داخل اتاق دویدن.
_ببند اون دهنت رو نفس قولی که تو بیمارستان بهم دادی یادت رفت،امروز قراره محضر داریم.نکنه میخوایی بزنی زیر همه چیز...
قطرات اشک ناخداگاه سد چشم های نفس را شکاندن وبی وقفه به روی گونه اش فرود می آمدن
وتا زیر چانه اش می غلتیدن که با سد انگشتان محکم سلطان برخورد می کردن.
فک نفس میان انگشتان سلطان درحال خورد شدن بود.
سیاوش که تا آن لحظه درشوک فریاد امیر سام بود باشنیدن ناله ی نفس باخشم به سمت سلطان قدم برداشت.
پنجه های قوی اش را به دور مچ دست امیرسام تاب داد.
وبا غیظ فریاد زد:
_هیچ معلوم هست که داری چه غلطی می کنی امیر سام ،دردش اومد ،بنداز اون دستت رو.
سلطان دستش شل شد.
نیم نگاهی به صورت خشمگین سیاوش انداخت.
هنوز هم اعصبانیتش رو به طغیان می رفت که سر سیاوش داد زد:
romangram.com | @romangram_com