#سلطان_پارت_330


بافریادی که سلطان کشید پسرک بیچاره یک قدم به عقب برداشت

_ولش کن محمودی فقط راه بازداشتگاه رو نشونش بده نترس کاریت نداره‌.

سیاوش لبخندی کنج لبش نشاند،از چهره ی سرباز بخت برگشته معلوم بود که حسابی وحشت کرده.

دستی به صورتش کشید ،حالا ردی تلخ ،از آن لبخند کذایی برلبانش باقی مانده بود.

_ببرش محمودی پس چرا وایستادی.

به وضوح صدای سابیده شدن دندان های امیر سام رو ازخشم ،می شنید.

محمودی احترام نظامی گذاشت و بدون اینکه دستش به سلطان بخوره دراتاق را باز کرد .

سلطان نگاه وحشی اش را از روی صورت سیاوش برداشت و ازاتاق خارج شدم.

زهر خندی معنادار برلب هایش نقش بست،خوب می دانست که سلطان اهل بلوف و گزافه نیست و به زودی خودش رااز ازبند و زندان آزاد می کند اما از چه راهی ؟

نفسش را عمیق بیرون داد دستانش راروی میز جمع کرد وسرش را روی دستش گذاشت تا برای لحظه ای هرچند کوتاه چشمان خسته اش را ببند.

چند لحظه ای نگذشته بودکه با صدای تقه به در اتاق کلافه چشمان خسته اش را باز کرد.

باصدای خش دار و گرفته اش ...

_بیا تو...

درباز شد ،نفس و پشت سرش سامیار داخل درگاه ظاهر شدن.

romangram.com | @romangram_com