#سلطان_پارت_329
بنابراین بدون هیچ حرفی کمی خم شدوآرنج دوتا دستش رو روی میز گذاشت،سرش رو به سمت تلفن برد ودکمه ای رو فشار داد.
_بله سرگرد؟!
_به محمودی بگو بیاد داخل.
وهمین طورکه خیره بود به چشمان وحشی وبه خون نشسته ی سلطان آروم زمزمه کرد:
_فعلا مجبورم بندازمت بازداشتگاه،تا ببینیم چی می شه.
صدای پوزخندش را به وضوح شنید.
_لازم نیست که تو ببینی چی می شه ،خیلی زود ازاین خراب شده می رم بیرون،از همه ی شماها متنفرم اصلا نفس کشیدن زیر سقفی که شماهاهستین هم برام مشکله وحالم رو بد می کنه.
لحنش تند بود ،تن صداش از خشم میلرزید.
ومثل همیشه حق نداشته اش را طلب می کرد و به ناحق زبان برتوهین باز کرده بود.
دراتاق باز شد سلطان سکوت کرد.
نگاه طاها یک آن از روی صورت سلطان به سمت محمودی سربازی با قدی نسبتا متوسط وجسته ای کوچک داشت کشیده شد.
یک لحظه که سلطان را درکنار محمودی دید لبخند زیر پوستی زد.
آخر با چه عقلی سلطان بااین هیکل را به این پسر با چنین جسته ی نحیفی می سپارد.
_ول کن دستم و لعنتی خودم می آمو.
romangram.com | @romangram_com