#سلطان_پارت_324


بعد حراست بیمارستان بردنش کلانتری.

_وای خدای من،الان می رم کلانتری.

_نه‌...تورو خدا اول بیا دونبال من ،من رو ازاینجا ببر بیرون بعد هرجا که میری برو.

_باشه،باشه..گریه نکن،الان میام دونبالت

.

باصدای بوق ممتد قطع تماس که تو گوشم پیچید ،چشم هام رو آروم بستم،وگوشی رو از گوشم فاصله دادم.

انقدر بهم بی اعتماده که خودش زنگ زده به سامیار،لابد فکر کرده از دستش فرار می کنم.

دستم رو روی پام گذاشتم و به سختی از روی زمین بلند شدم وهینی که ازسوزش شدید پام لبم رو به دندون گرفته بودم لنگ زنان به سمت تخت رفتم.

خودم رو آروم روی تخت ولو کردم،خیره شدم به سقف وتوفکر فرو رفتم.

سلطان می خواد به زور صیغه ام کنه،آخه زورگویی تا چه حد.

مهرانم دقیقا می خواست همین کار رو باهام بکنه وایی خدا جونم دیگه دارم رسمادیوونه می شم.

دستم رو روی شکمم قلاب کردم و آروم چشم هام رو روی هم گذاشتم.

***

(سلطان)

romangram.com | @romangram_com