#سلطان_پارت_323


کف دوتا دستم رو روی چشم هام گذاشتم وباحرص به چشم هام فشار آوردم و جیغ کشیدم .

_خدا خیرت نده سلطان،دیوونم کردی.

تو خودم بودم که گوشی تو دستم زنگ خورد،دستم رو از روی چشمم پایین آوردم.

گوشی رو جلوی صورتم گرفتم،بادیدن اسم سامیار خوشحال شدم ‌.

هینی که بینیم رو بالا می کشیدم بادست دیگه ام اشک زیر چشمم رو پاک کردم لمسش رو فشار دادم و گوشی رو کنار گوشم گرفتم.

_الو...

_الو نفس ،حالت خوبه؟!

صداش پربود از نگرانی ..با صدای خشدار و گرفته ای گفتم:

_اصلا خوب نیستم.

_چی شده سلطان زنگ زد گفت سند بیارم و شناسنامه گفت به گوشیش زنگ بزنم همه چیز رو متوجه می شم.

گوشیش دست تو چکارمی کنه ،چه اتفاقی افتاده؟!

_امیر سام و بردن کلانتری.

_چرا؟

_با نگهبان بیمارستان دعواش شد حسابی مرد بیچاره رو کتک زدش.

romangram.com | @romangram_com