#سلطان_پارت_312
ازحرف هایی که می زد متعجب شدم،هینی که چشم هام رو باز می کردم،سرم رو به سمتش چرخوندم.
با چشم های درشتش خیره بود به من.
_برو سر اصل مطلب حوصله ی حاشیه رو ندارم،چی می خوایی بگی حرف اصلیت رو بزن.
لبش رو روی هم فشار داد و باصدای لرزونی گفت:
_بیا روی تخت بخوام،زخم پهلوتم اذیتت می کنه.
ابروهام رو جمع کردم.
_ازم می خوایی بیام کنارت بخوابم.
لبش رو به حالت بامزه ای کج کردو بازبون درازی گفت:
_وایی خدا،دیگه چی؟؟
اخم هاش رو تو هم کردو ادامه داد.
_من می رم روی صندلی می خوابم ،تو بیا رو تخت بخواب.
عصبی سرم رو چرخوندم و چشم هام رو روی هم فشار دادم و انگشت شست و اشاره ام رو بین دو چشمم با حرص فشار دادم.
_خیلی به خودت مطمعنی دختر جون،منم همچین خوشم نمیاد کنارت بخوابم.
romangram.com | @romangram_com