#سلطان_پارت_311
آروم پیراهنم رو پوشیدم.شروع به بستن دکمه هاش کردم،وتو همون حالت به سمتش چرخیدم.
هنوز همون طور خیره به من ایستاده بود،یک تای ابروم رو بالا دادم.
_تو که هنوز وایستادی من رو نگاه می کنی،د..برو بخواب دیگه.
بی تفاوت وبدون کوچک ترین حرفی نگاهش رو ازم برداشت و به سمت تخت قدم برداشت،نفسم رو عمیق بیرون دادم ...
_اون دکمه هاتم ببند همه بندو بساتت ریخته بیرون.
درحالی که پشتش به من بود سرش رو پایین گرفت ، مشغول بستن دکمه اش شد و بدون هیچ حرفی رفت روی تخت .
نگاهم رو از روش برداشتم،هینی که دوتا دکمه ی پایینی پیراهنم رو می بستم به سمت صندلی کنار تخت قدم برداشتم.
خودم رو روش ولو کردم،سرم رو به دیوار سرد پشت سرم چسبوندم و سعی کردم چشم های خسته ام رو برای چند دقیقه باآرامشی که نداشتم ببندم.
بعد چند لحظه با شنیدن صدای نفس بدون اینکه چشم های خسته ام رو باز کنم .
_امیر سام؟؟
_هووم.
_جات راحته؟!
_آره.
_ولی به نظر که اینطور نمی آد، اون صندلی زیادی برات کوچیکه.
romangram.com | @romangram_com