#سلطان_پارت_308
نگاهش کشیده شد پایین،با تعجب پرسید؟!
_چرا لباست رو درآوردی؟!
نگاهش کردم و نگاه اون با تعجب به بالا تنه ی عریانم بود.
دوباره روی تخت دراز کشیدم،بد جور درد داشتم.
لب فرو بستم تا صدای ناله ام رو خفه کنم .
چشم هام رو بستم و ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم.
وصدای مملو از تعجب نفس غرق درنگرانی به گوشم رسید.
_مهران رو کشتی ؟یا هنوز زنده است؟!
سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو بچرخونم و نگاهش کنم..
اومده بود جلو واز فاصله ی نزدیک خم شده بود روی صورتم وبا ترس و حالتی نگران وآشفته به چشم هام نگاه می کرد.
_جوابم رو بده ،مهران رو کشتیش؟!
_چیه نگرانش شدی؟!
_نه ....فقط خوشحال می شدم اگه می کشتیش.
نگاه سرکشم ناخدا گاه به سمت پایین کشیده شد.
romangram.com | @romangram_com