#سلطان_پارت_185
_سلطان!
چه بلایی سرش اومده؟!
چشمش به سمت زخم پهلوش کشیده شد،وحشت زده خیره شد به من.
_زخمی شده؟!
سرم رو به سرعت پایین و بالا کردم،مرد که رو زانو هاش نشسته بود برگشت سمت بقیه و فریاد زد:
_بچه ها بیایید سلطان زخمی شده!
چهار نفر از محافظ ها به سمتمون اومدن یکی پای سلطان رو گرفت و اون یکی کتفش رو،به سختی ازروی زمین بلندش کردن،وبه سرعت ،ازاون ویلای نفرین شده ،خارج شدیم.
_خانوم شمابشین جلو.
چشم از صورت بی روح سلطان برداشتم،وبه اون مرد چشم دوختم.
_خواهش می کنم سریع سوار شید دیر میشه ها!
نگاهش رو از روی صورتم برداشت،دستش رو به دستگیره ی درماشین گرفت و بایک حرکت درماشین رو باز کرد ، نشست تو ماشین،
فصل هفتم
romangram.com | @romangram_com