#سلطان_پارت_184


من که تا اون لحظه هق هق می کردم،جیغ بلندی کشیدمو سر سلطان رو محکم بغل کردم،دستم رو روی دستش گذاشتم.

_تو رو خدا سلطان،دووم بیار،نمیر.

الان محافظات می رسن

گریه می کردم،برای مردی که تازه دوسه روز بود باهاش آشنا شده بودم مردی که اصلا نمی شناختمش،ولی فهمیده بودم که تنها تکیه‌گاهمه ،من چشم شده بود،آروم پلک هاش رو تکون داد،ازلای چشم های نیمه بازش خیره شد به من،لبخند کجی زدو لبان خوش فرمش را با بی حالی به هم زد وصدای مرتعش و ضعیفی رو تولید کرد.

_سردمه،خیلی سردمه.

چشمان نگرانم رو به صورت رنگ پریده اش دوختم،دستم رو روی دستش گذاشتم .

بانگرانی گفتم:

_خیلی دست هات سرده،حالا چکار کنم؟!

نکنه اتفاقی برات بیوفته؟!

وایی خداجونم،کمکمون کن،اگه به حرفت گوش داده بودم،الان به این روز نیوفتاده بودی.

کم کم چشم هاش رو بست،با دیدن پلک هاش که بسته می شد،وحشت زده دست هام رو روی شونه هاش گذاشتم و محکم تکونش دادم،باترس جیغ می زدم واسمش رو صدا می کردم.

_سلطان ،چشم هات رو نبند،خواهش می کنم چشم هات رو باز کن.

حینی که هق‌هق می کردم،دست های سردش رو محکم تو دستم گرفتم، تکونش می دادم ولی چشم هاش رو باز نمی کرد،نبض گردنش ضعیف می زد.

منکه تااون لحظه با وحشت واضطراب به صورت رنگ پریده وجذابش خیره بودم و اشک می ریختم با صدای ناآشنای مردی که به سرعت کنارمون نشست نگاهم رو بالا کشیدم.

romangram.com | @romangram_com